واقعا چرا؟؟؟

شیطاندر یکی از روزها رفتم و به میدان غیبت سری زدم.آنجا همه چیز بود،دروغ،

غرور،حسادت و ....شیطان هم آنجا بود می خندید و دهانش بوی گند جهنم

 می داد.حرص می زدند و چیز بیشترمی خواستند؛و در عوض

چیزهایی که بر میداشتند چیز هایی می دادند،بعضی ها تکه از قلبشان را و بعضی

ایمانشان را.جلو رفتم.شیطان را دیدم که به طرفم می آید.به من که رسید سرش را

جلوتر آورد و گفت:تو نمی خواهی چیزی برداری؟ گفتم:برای زندگی سالم نیازی

به این چیزها ندارم.گفت:خب،حق داری.تو آدم مومنی هستی .همین را گفت و

رفت.منظورش را فهمیدم.ناگهان چشمم افتاد به جعبه عبادتی که آنجا بود.بسیار

زیبا بود.با خودم گفتم حالا که کسی نمی بیند،پس بگذار بردارم.دور از چشم همه

برشداشتم و سریع راه افتادم.رسیدم خانه،دلم می خواست که بدانم در آن جعبه

عبادت زیبا چه چیزی است.در جعبه را باز کردم؛وای...چیزی که درون جعبه

بود بیرون ریخت...آن چیزی نبود جزغرور،من فریب خورده بودم فریب.غرور

کف اتاق ریخت.ترسیدم،سریع از خانه بیرون زدم نا خود آگاه دستم سمت قلبم

رفت ایستادم قلبم  نبود؛حالا با سرعت و نفرت بیشتری می دویدمعصبانی.می

خواستم شیطان را ببینم و جعبه عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم.به میدان

رسیدم ولی شیطان آنجا نبود،دورواطراف را خوب گشتم ولی فقط یک چیز راپیدا

کردم... قلبم را...

خدا را سپاس گفتم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.لبخند

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید